تاريخ : | | نویسنده : سجاد وطن پرست

تقریبا 20 سال از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی می گذرد. امروزه روشن شده است که برخلاف اندیشه ای که در اوایل دهۀ 1990 بوسیلۀ ضد کمونیست ها تبلیغ می شد فروپاشی اتحاد شوروی قاطعانه نشان داد که نه آن سوسیالیسمی که بر پایۀ یک حزب پیشتاز و مالکیت دولتی و جمعی و برنامه ریزی مرکزی ایجاد شده محکوم به شکست است بلکه آن که کوشید جامعۀ سوسیالیستی موجود را با دنبال کردن راه سوم سوسیال رفرمیستی اصلاح کند فاجعه انگیز بود. به عنوان مثال 8 سال قبل از فروپاشی در سال 1983 بالاترین پرداخت ها در شوروی از آن هنرمندان برجسته و نویسندگان و استادان دانشگاه و روسای ادارات و دانشمندان است که مبلغی بین 1200 تا 1500 روبل در ماه دریافت می کردند. کارمندان عالی رتبۀ حکومتی ماهی 600 روبل و مدیران بنگاه ها از 190 تا 400 روبل و کارگران در حدود 150 روبل در ماه دریافت می کردند. در نتیجه بالاترین درآمد تنها 10 برابر دستمزد متوسط کارگران می شد در حالی که در ایالات متحده بالاترین پرداخت به روسای شرکت های بزرگ در همین سال 115 برابر دستمزد کارگران بود. در این مقاله سعی بر آن شده است تا علت اصلی فروپاشی اتحاد شوروی که نه کمونیسم و برنامه ریزی مرکزی بلکه سیاست های سوسیال دمکراتیک گورباچف بود بررسی گردد.

قبل از گورباچف آندروپف دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. در آن زمان شوروی با مشکلاتی از قبیل ناکارآمدی و ضایعات و بهره وری ضعیف و فقدان انضباط در کار و رشد کند در شاخص های زندگی مواجه بود. آندروپف تاکید داشت که استانداردهای زندگی به رقابت ساده با غرب در درآمدهای بالاتر و اشیای مادی بیشتر خلاصه نمی شوند. بلکه شاخص های زیستی سوسیالیستی مفهومی به مراتب فراتر از آن دارد:«رشد آگاهی و سطح فرهنگی» «مصرف معقول» «رژیم غذایی عاقلانه» و «خدمات عمومی با کیفیت» و« استفادۀ مناسب از اوقات فراغت هم از نظر اخلاقی و هم از نظر زیبایی شناختی»

 

به باور آندروپف برنامه ریزی ضعیف و مدیریت قدیمی و منسوخ و کوتاهی در بکارگیری نوآوری های علمی و فنی و تکیۀ بیشتر بر شیوه های تولید گسترده تا شیوۀ تولید فشرده و فقدان انضباط در کار موجب نارسایی و کمبودهای اقتصادی شده بود. آندروپف همه را به شتاب بخشیدن پیشرفت علمی و فن آوری می خواند. تصویری از مدرنیزاسیون تولید از راه بکارگیری تکنولوژی کامپیوتر به دست داد. در کنار این کمیسیون های موظف و ثابتی را برای انرژی پیشنهاد کرد تا به تصحیح استفادۀ غیر اقتصادی منابع اقدام کنند.

آندروپف همچنین از هجوم به مشکلات اقتصادی از راه « بهبود رادیکال برنامه ریزی و مدیریت » در سطوح بالای جامعۀ شوروی و بهبود انضباط و انگیزه ها در سطوح پایین جانبداری می کرد. او بر این عقیده بود که تغییری در شیوه های برنامه ریزی و انگیزه های مادی می بایست تضمین کند « آنهایی که جسورانه تکنولوژی نوین را به خدمت می گیرند خود را متضرر نیابند» او بویژه پیکاری را بر ضد کار کم مایه و غیبت و فرار از کار و مستی و قاچاق و بی مسولیتی به اجرا گذارد. کسانی که مرتکب چنین جرایمی می شوند می بایست با از دست دادن مزد و تنزل مقام و کاهش پرستیژ اخلاقی هزینه را بصورت مستقیم و سخت بپردازند.رسانه ها به پیکار برای نظم و انضباط بیشتر پیوستند و آندروپف شخصا به اجرای این پیکار در یک فروشگاه ماشین آلات مسکو پرداخت. آندروپف سیاست همزیستی مسالمت آمیز و پرهیز از جنگ را تایید می کرد اما بر تداوم فراگیر و بین المللی مبارزۀ طبقاتی پای می فشرد. در دهۀ 1970 بارها هشدار داد که امپریالیست ها با عنوان کردن مسالۀ « ناراضیان» و « حقوق بشر» و افزایش برنامه های رادیو اروپای آزاد و رادیو آزادی عملا کارزار ایدئولوژیک به ضد اتحاد شوروی را شدت بخشیده اند.

اما آندروپف سه ماه پس از در دست گرفتن امور دچار مشکلات کلیوی شد و پس از 15 ماه درگذشت . پس از آندروپف گورباچف به سمت دبیر کلی حزب کمونیست اتحاد شوروی معرفی شد . گورباچف در ابتدا سیاست های خود را بر مبنای ادامۀ سیاست های آندروپف قرار داد و در این راه نشانه های معینی از بهبود را بدست آورد. در 1985 و 1986 هم تولید و هم مصرف افزایش یافتند. رشد اقتصادی در دوران اصلاحات اولیه 1 تا 2 درصد بالا رفت. بهره وری از 3-2 درصد به 4.5 درصد افزایش یافت. در 1986 تنها در صنایع ماشین سازی سرمایه گذاری 30 درصد بیش از تمامی 5 سال پیش از آن افزایش یافت. اما چرخش گورباچف از سیاست های آندروپف و پشت کردن او به مارکسیسم لنینیسم در سال های 1987 و 1988 آغاز شد . به گفتۀ تاریخ دان آمریکایی روبرت دانیلس « گورباچف سلسله حوادثی ذاتا پیش بینی ناپذیر بر مرکز حزب فرود آورد که اقتدار و مشروعیت حزب کمونیست را از درون تهی و بی اثر ساخت »

در زمان گورباچف اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی زیر فشارهای زیادی از جانب امپریالیست ها قرار داشت : حکومت آمریکا به وسیلۀ سعودی ها و اوپک بطور سیستماتیک دست اندکار پایین آوردن بهای نفت در بازار جهانی بود. حرکتی که به اقتصاد ایالات متحده کمک می کرد و همزمان شوروی ها را که برای تحصیل ارز وابسته به فروش نفت بودند از پای درمی آورد. دستگاه اداری ریگان با فروش هواپیماهای نظامی و موشک های استینگر به سعودی به ازای تولید نفت بیشتر و بهای کمتر موافقت کرد. در 1983 سازمان کشورهای صادرکنندۀ نفت (اوپک) زیر فشار ایالات متحده بهای نفت را از 34 دلار به 29 دلار در هر بشکه کاهش داد. در 1985 سعودی ها تولید نفت خود را از کمتر از 2 میلیون بشکه در روز به 9 میلیون بشکه افزایش دادند. ظرف 5 ماه بهای هر بشکه نفت به 12 دلار سقوط کرد. به گفتۀ پتر شوایرز« بیش از 10 میلیارد ارز مطمئن مسکو تقریبا معادل نیمی از درآمدش یک شبه دود شد». در نوامبر 1982 ریگان پیشنهاد شورای امنیت ملی بر مبنای جلوگیری از دسترسی شوروی به تکنولوژی پیشرفته را امضا کرد اما با این حال ایالات متحده در مورد کالاهایی نیز که شوروی ها دریافت می کردند دست به خرابکاری زد. بطور مثال در 1984 ایالات متحد به عرضۀ نقشه های معیوب قطعات توربین گازی به شوروی ها پرداخت و از طریق واسطه ها چیپس های ناقص کامپیوتر به اتحاد شوروی فروخت. این گونه اقدامات اگر چه به بهای از دست دادن زمان و هزینه هایی ناگفتنی تمام شد اما هیچ یک عاملی برای فروپاشی و حتی ضعف شوروی نبود بلکه آنچه به فروپاشی شوروی یاری رساند سیاست های گورباچف در قبال این فشارها بود.

گورباچف یک جانبه آزمایشات هسته ای را متوقف کرد و موشک های میان بردی را که بسوی اروپا نشانه رفته بودند کاهش داد. او در میان حیرت دستگاه اداری ریگان مخالفت پیشین شوروی را به کلی دگرگون کرد.

 

در پایان 1985 و اوایل 1986 گورباچف عقب نشینی از تعهدات شوروی نسبت به افغانستان را آغاز کرد گرچه تسلیم کامل در دو سال بعد انجام گرفت . عقب نشینی در حالی انجام گرفت که هیچگونه موافقتی با پیشنهاد شوروی مبنی بر قطع کمک نظامی ایالات متحده به مجاهدین و هیچ تضمینی برای سلامتی و امنیت رهبران کمونیست افغان یا یک افغانستان غیر متعهد از سوی آمریکا به عمل نیامد. در 15 فوریه 1989 آخرین واحدهای نظامی شوروی بی آنکه جلوه ای از سال ها فداکاری و جانبازیشان دیده شود افغانستان را ترک کردند. افغان ها نخست به رحم و مروت جنگ سالارهای جنایتکار و سپس به بنیادگران اسلامی طالبان محول شدند. چنانکه تمامی پیشرفت های اقتصادی و سیاسی و آموزشی نظام انقلابی پیشین نیز محو و نابود شدند.

گورباچف پیمان نامۀ معروف به « دکترین برژنف» را که اعلام می داشت اتحاد شوروی و دیگر کشورهای اروپای شرقی از حق و وظیفۀ دفاع از سوسیالیسم در هر یک از اعضای پیمان ورشو برخوردارند ترک کرد. این دکترین با آموزه های لنینی مبنی بر ملاحظات مربوط به مبارزۀ طبقاتی مقدم بر ملاحظات حاکمیت ملی است سازگار بود . در اروپای شرقی که دولت های کمونیستی همواره ریشه کم ژرفاتری از اتحاد شوروی داشتند سیاست بازگرداندن واحدهای نظامی و عدم مداخلۀ گورباچف فاجعه آفرید. در تمام جوامع اروپای شرقی حکومت های کمونیستی اعتماد به خود را از دست دادند و عناصر مخالف دلیر شدند. گورباچف دکترین برژنف را یک سویه کنار نهاد. سرنوشت جمهوری دمکراتیک آلمان فاجعۀ تسلیم چیزی در برابر هیچ را نمایان ساخت. بجای مذاکره نزدیک شدن دو آلمان با نظام های اجتماعی متفاوت بر اساس منافع متقابل و حقوق برابر سرانجام کار آلمان دمکراتیک به شکل الحاق اجباری و توهین آمیز و بازگشت به سرمایه داری در آمد. اتحاد شوروی به مدت دهها سال نفت و گاز و مواد اولیه را به بهای پایین برای اروپای شرقی در برابر کالاهای صنعتی فراهم کرده بود. از این رو در 1990 و 1991 از دست رفتن تجارت اروپای شرقی مشکلات اقتصادی و اجتماعی شوروی را نیز بدتر کرد. بطور نمونه از دست دادن ناگهانی واردات دارو از اروپای شرقی عامل عمده ای در نزول سریع نظام سلامتی عمومی شوروی بود.

در ماه مه 1989 گورباچف تصمیم خود مبنی بر توقف ارسال سلاح به نیکاراگوئه را حتی اگر آن کشور همچنان در معرض تروریسم مورد پشتیبانی ایالات متحده باقی بماند به انجام رساند . از آغاز1986 هواداری گورباچف از کوبا شروع به نقصان کرد. اما کوبای سوسیالیستی که حاضر به تغییر اصول نبود تغییر موضع نداد. سال بعد گورباچف 5 میلیارد دلار کمک سالانه شامل ارسال محموله های نفت و مواد ضروری دیگر به كوبا را قطع کرد. بین 1990 و 1993 فروپاشی شورای همیاری متقابل اقتصادی و تشدید محاصرۀ اقتصادی ایالات متحده و خیانت گورباچف موجب 50 درصد افت در تولید ناخالص داخلی کوبا شد.

سیاست های گورباچف برای بسیاری بهای سنگینی داشت. سوسیالیسم اروپای شرقی را محو کرد و به جای آن حکومت های محافظه کار جدیدی را نشاند که بزدلانه در پی عضویت در اتحادیۀ اروپا و ناتو هستند.

در 9۴-1993 کوبایی های ترک شده اما قهرمان با گاو و خیش چوبی شخم می کردند. در آفریقا قارۀ بیشترین ستمدیده از امپریالیسم پایان کمک شوروی به معنای انهدام سی سال امید و مبارزه به خاطر توسعۀ مستقل بود. بدهکاری به بانک های غربی به زودی کشورهای جدیدی را که از زمان استعمارزدایی رسمی در 1960 درگیر مبارزه بودند زیر فشار قرار داد. در حالی که ایدز و بیماری های دیگر و فروپاشی شبکه های تامین اجتماعی کل جمعیت را تهدید به نابودی می کرد گورباچف با شعار « آمریکایی ها را نرنجان» حتی به رهبران رهایی ملی چون نلسون ماندلا و یاسر عرفات پشت کرد. با نزدیک شدن جنگ خلیج فارس هنگامی که جیمز بیکر نمایندۀ پرزیدنت بوش از شوروی خواست به برنامۀ ضربه زدن به ارتش عراق بپیوندد گورباچف پاسخ داد:« مایلم تاکید کنم ما دوست داریم در هر شرایطی در کنار شما باشیم». بدین ترتیب گورباچف بی اعتنا به تاکید تئوری مارکسیسم لنینیسم بر مبارزۀ طبقاتی گام به گام به متحد آشکار امپریالیسم تبدیل شد.

اما در اصلاح اقتصادی گورباچف سرگرم پرداختن به اندیشه های کسانی شد که از رویگردانی از برنامه ریزی متمرکز و حرکت به سوی خودگردانی بنگاهی و بازار و از مالکیت دولتی به سوی بنگاه های تعاونی و خصوصی از متوقف کردن اقتصاد ثانوی (بازار) به سوی آزادگذاردن آن طرفداری می کردند.

در 88-1987 جریان اصلاحی گورباچف به سه شکل درآمد نخست اصلاح حزب به تصفیۀ حزبی و محروم ساختن حزب از قدرت شد. دوم زیر پرچم گلاسنوست رسانه های شوروی بطور فزاینده ضد کمونیست شدند. سوم گورباچف فعالیت بنگاهی و تجارت خصوصی را در آغوش گرفت. در پلنوم سرنوشت ساز کمیتۀ مرکزی در ژانویۀ 1987 زیر شعار« دموکراتیزاسیون» محروم کردن حزب کمونیست اتحاد شوروی از قدرت سیاسی و اقتصادی آغاز شد. گورباچف اصلاحات سیاسی را پیشنهاد کرد که شامل انتخابات چند نامزدی برای پست های دبیری حزب از سطح ناحیه تا جمهوری متحد و انتصاب افراد غیر حزبی به مقام های عالی حکومت بود. گورباچف کاستی های جدی در کارکرد دموکراسی سوسیالیستی را به خاطر ایجاد ترمز در اصلاحاتش سرزنش کرد.

دموکراتیزاسیون آن گونه که در این مرحله بوسیلۀ گورباچف تعریف شد معادل گذار از مارکسیسم به برداشت های سوسیال دمکراتیک از ساختار حزب بود. در پلنوم 1987 گورباچف ایجاد ارگان عالی قدرت دولتی کنگرۀ نمایندگان خلق را پیشنهاد کرد. در حالی که حزب نقش رهبری کننده را در جامعۀ شوروی و حکومت ایفا می کرد نوزدهمین کنفرانس حزبی با یک ضربه و این اعلام که بیش از حزب دولت باید رهبری کند نقش ها را معکوس کرد.

بدین ترتیب رژیم گورباچف تسمه نقاله ای شد برای اندیشه هایی که مبانی تئوریک مارکسیسم لنینیسم را انکار می کردند. سخنرانی های گورباچف اندیشه هایی چون « تفکر نوین» و «ارزش های جهانی انسانی» و جلوه های بورژوایی دموکراسی و سوسیالیسم بازار را به حزب و رسانه ها انتقال می داد. سپس رسانه های گلاسنوستی اندیشه های نو را بسط داده و زمینه را برای سخنرانی های تازۀ گورباچف فراهم می کردند تا سمت گیری ضد سوسیالیستی باز هم بیشتری را بیان دارد.رسانه های گلاسنوستی خدمتگذار یاکولف و گورباچف در مورد هر ضایعه ای یا ناکامی اقتصادی حتی اگر ناشی از سیاست های گورباچف بود اطمینان خاطر می دادند و اوضاع را برای خودمختاری بیشتر بنگاه ها و بازار گرایی بیشتر تقویت می کردند و هرگز به احیای دوبارۀ برنامه ریزی مرکزی نمی پرداختند. بحث های عمومی تنها در راستای ضد سوسیالیستی جریان می یافت و با گذشت زمان تقاضای حذف کامل نهادهای برنامه ریزی از نظر سیاسی امکان پذیر شد.

در دسامبر 1987 یاکولف و گورباچف به خطایی سرنوشت ساز دست زدند و به کاهش جدی خرید دولتی از محصولات صنعتی اقدام کردند که باعث  چرخشی دیوانه وار از یک اقتصاد بابرنامه به اقتصادی بی برنامه شد. یاکولف و گورباچف خرید تضمینی محصولات صنعتی بوسیلۀ دولت با قیمت های ثابت را به سوی انقباض راندند و آن را از 100 درصد تنها به 50 درصد کل صنعت رساندند. کاهش سفارش های دولتی به چنین میزانی به این معنا بود که با یک چرخش نیمی از صنعت شوروی اختیار خرید و فروش محصولش را در کلی فروشی جدید و داد و ستد بین بنگاه ها با قیمت هایی مبتنی بر نوسانات عرضه و تقاضا بدست آورد. در راستای این سیاست گورباچف اقتصاد غرق در هرج و مرج شد و در سال 1988 کمبود کالاهای مصرفی به شدت افزایش یافت و برای نخستین بار پس از جنگ جهانی دوم تورم پدیدار شد.

برکناری حزب از مدیریت اقتصادی موجب تضعیف اقتصاد شد. وزیران بخش ها در مسکو ابزار قدرتمند برنامه ریزی مرکزی بودند. آنها ار طریق اداره های گستردۀ مرکزیشان بنگاه ها را به بالاترین ارگان های برنامه ریزی و دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب مربوط می کردند. آن ها بر کارکرد بنگاه ها نظارت داشتند و نظم و انضباط برنامه را اعمال می کردند و تعادل و ارتباط صنعت بخش و ناحیه را حفظ می کردند. پروستاریکا قدرت وزارتخانه ها را بارها و بارها کاهش داد. این کاهش ها در 1986 و 1987 و 1988 مکانیسم های هماهنگ کنندۀ عمدۀ اقتصاد با برنامه را ویران ساخت. در پاییز 1988 گورباچف 1064 دایره و 465 شعبه را در کمیتۀ مرکزی جمهوری ها و کمیته های حزبی ناحیه و بخش منحل کرد و شمار دوایر را تا 44 درصد کاهش داد.

اقتصاد برنامه ریزی شدۀ اتحاد شوروی همچون یک شبکۀ واحد با تقسیم دقیق کار و تخصص در بین جمهوری ها توسعه یافته بود. برای مثال یک مجتمع صنعتی در منطقۀ بالتیک لیوان های کاغذی برای کل اتحاد شوروی عرضه می کرد. با ضعیف شدن اقتدار اقتصادی مرکز در مسکو داد و ستد بین جمهوری ها جانشین برنامه ریزی شد و آشفتگی اقتصادی رشد کرد و بی نظمی و بی ثباتی اقتصادی بر آتش جدایی طلبی دامن زد. چنانکه هر جمهوری تا آنجا که می توانست در پی محافظت از منافع اقتصادی خویش برمی آمد.

گورباچف در زمینۀ مسالۀ ملی ثابت کرد که به کلی بی ربط و بی اطلاع است. زمانی که شور ناسیونالیستی در جمهوری های بالتیک بالا گرفت او نخست از آن چشم پوشید. سپس فشار اقتصادی بر لیتوانی را بکار برد و بعد از آن با تغییر موضع به سیاست ضعیف و نومیدانۀ تجدید مذاکره دربارۀ قرارداد وحدت متوسل شد و رفته رفته به خواست های هر چه افراطی تر ناسیونالیستی و جدایی طلبان میدان داد. درگیری های قومی برای گورباچف مزایای معینی داشت. هر آشفتگی به گورباچف در صورتی که اساسا دست به کاری می زد فرصتی فراهم می کرد تا رهبران حزبی محلی را اگر جزو مخالفان او بودند برکنار کند.

در ژوئیۀ 1988 در نخستین پلنوم کمیتۀ مرکزی پس از نوزدهمین کنفرانس حزبی نیروهای هوادار گورباچف اعضای ساده را به در هم شکستن قدرت دستگاه حزبی فرا خواندند. گورباچف حذف نیمی از دستگاه و چرنیایف دو سوم را پیشنهاد کرد و بطور دلخواه روی رقمی بین نصف و دو سوم به توافق رسیدند. سپس گورباچف حذف تمامی دوایر اقتصادی و حکومتی را پیشنهاد کرد و با نگاهی خیره و اندیشناک اظهار داشت « ما آن دایرۀ اجتماعی اقتصادی را پس از قیچی کردن حقوق و وظایف مدیریتی اش به عنوان نهادی ایدئولوژیک حفظ می کنیم»

سیاست های گورباچف و ناکامی آنها درستی سیاست های استالین و آشنایی استالین با اصول اقتصادی مارکسیسم لنینیسم را آشکار نمود. در زمان جنگ سرد و پس از فروپاشی اتحاد شوروی تبلیغاتی در سطح وسیع و اغراق آمیز بر علیه استالین آغاز گشت. این تبلیغات با تکیه بر اعدام هایی که در زمان استالین انجام  گرفت از نقش استالین در پیشبرد رشد اقتصادی اتحاد شوروی سخنی به میان نمی آورد. آرشیوهای شوروی که اخیرا علنی شده است کل اعدام های سال های 1921 تا 1953 را 799 نفر شمارش کرده اند.  رقمی به مراتب کمتر از میلیون هایی که محققین ضد شوروی تخمین زده بودند. موفقیت آشکار استالین در رهانیدن اتحاد شوروی از عقب ماندگی نیمه فئودال در مدتی کوتاه و رساندن آن به صفوف مقدم ملل صنعتی بود.  در دو برنامۀ 5 سالۀ نخستین تولید صنعتی با نرخ 11 درصد رشد کرد. از 1928 تا 1940 سهم بخش صنعت از 28 درصد به 45 درصد اقتصاد کشور رسید. در فاصلۀ 1928 و 1937 سهم محصولات صنایع سنگین از 31 درصد به 63 درصد رشد یافت. نرخ بیسوادی از 56 درصد به 20 درصد کاهش یافت. شمار فارغ التحصیلان مدارس عالی و دانشگاهها جهشی چشمگیر داشت. افزون بر این در این فاصلۀ زمانی دولت به تامین تحصیل رایگان و خدمات درمانی رایگان و بیمۀ اجتماعی آغاز کرد و پس از 1936 یارانه هایی برای مادران تنها و مادران پرفرزند در نظر گرفت. این دست آورد های استالین حیرت انگیز و در طول تاریخ بی سابقه می باشد. استالین عقیده داشت که تولید کالایی برای مدتی معین بی آنکه به سرمایه داری منجر شود در سوسیالیسم وجود دارد اما تاکید داشت که « به خاطر داشته باشیم که در کشور ما تولید کالایی آن گونه که در شرایط کاپیتالیستی است بی حد و مرز و فراگیر نیست بلکه در حد و مرزهایی دقیق و محدود است» او با فروش ایستگاه های تراکتور به مزارع اشتراکی به دلایل عملی گوناگون مخالفت کرد (کاری که گورباچف انجام داد) و نیز به این دلایل که عرصۀ تولید کالایی را بسط می داد و پس از دست یابی به آن سطح صنعتی کردن کشاورزی گامی به پس بود. استالین راه توسعه از طریق بسط و گسترش بازارها در مرحلۀ سوسیالیسم رد می کرد (کاری که بعدها گورباچف انجام داد) .

گورباچف در 91-1989 سه سال پایانی پروستاریکا پس از پیروزی بر مخالفانش به دوباره سازی اتحاد شوروی با پنج راه خطیر دست زد. نخست با تغییر حزب به یک حزب پارلمانتاریستی به نقش رهبری و موقعیت انحصاری آن پایان داد. دوم برنامه ریزی مرکزی و مالکیت همگانی را سست کرد. در حالی که در پی گذار به یک اقتصاد بازار بود حزب کمونیست را از مدیریت اقتصادی بیرون راند. خصوصی سازی بنگاه های دولتی را آغاز کرد و شکوفایی اقتصاد ثانوی را تشویق کرد. سوم در یک سری موضوع های سیاست خارجی تسلیم ایالات متحده شد و در ضمن در پی اتحاد آشکار با امپریالیسم بر آمد. چهارم اجازه داد رسانه های گلاسنوستی ایدئولوژی و فرهنگ شوروی را بازسازی کنند. پنجم دربارۀ مسائل ملی همواره شکست می خورد و عقب می نشست و تغییر مسیر می داد. کوشید جدایی طلبان بالتیک را سرکوب کند و در نهایت در مذاکره ای به کلی بی حاصل به منظور یافتن زمینه ای تازه برای اتحاد جمهوری ها تزلزل نشان داد.

برخی علت فروپاشی شوروی را نبود دموکراسی عنوان می کنند. در پاسخ به این افراد باید متذکر شد که تا نیمۀ دوم قرن نوزدهم دموکراسی به معنای حکومت طبقات فرودست یا ستمکشان بود و تقریبا تمام متفکران سیاسی از ارسطو تا بنیانگذاران ایالات متحده مخالف دموکراسی بودند. از همه مهمتر لیبرالیسم به گزینش و رقابت ارزش می نهد. گزینش و رقابت بین احزاب در عرصۀ سیاسی و بین کالاها در بازار. دموکراسی به تدریج به ایالات متحده و دیگر جمهوری های لیبرال آمد و پس از آن نه همچون حکومت به وسیلۀ طبقات فرودست آن گونه که گفته شد بلکه به صورت شرکت طبقات فرودست در انتخابات مانند گسترش حق رای به مردان بدون دارایی و سپس به بردگان سابق و زنان و جوانان.

از نظر تاریخی سوسیالیسم نسبت به دموکراسی داعیه ای نیرومندتر از لیبرالیسم دارد. در حالی که لیبرالیسم تنها به تدریج دموکراسی را به عنوان یک ارزش پذیرفت سوسیالیسم از همان آغاز مفهوم کلاسیک آن حکومت طبقات فرودست را در بر می گرفت. مارکس در مانیفیست کمونیست در 1848 گفت:« نخستین گام در انقلاب طبقۀ کارگر فرارویی پرولتاریا به جایگاه طبقۀ حاکم به منظور پیروزی در پیکار برای دموکراسی است ». در حالی که لیبرال دموکراسی گزینش را تحسین می کرد دموکراسی سوسیالیستی برابری به معنای لغو ارجحیت و تسلط و استثمار طبقۀ سرمایه دار را ارزش می نهاد. درست همانگونه که لیبرالیسم اشکال دموکراسی را تجربه می کرد سوسیالیسم مکانیسم های دموکراتیک را متحول می ساخت.

اگر به تاریخ واقعی سوسیالیسم بازار در زمان گورباچف دقت کنیم به نظر می رسد که درس حقیقی از فروپاشی شوروی درست به سمت و سویی مخالف عملکردها و به این نتیجه گیری منجر می شود که سوسیالیسم به برنامه ریزی مرکزی و مالکیت عمومی و بازارهای محدود نیازمند است. بروز ناخشنودی میلیون ها مردم شوروی از وضع اقتصادی عصر گورباچف نه از برنامه ریزی مرکزی که از کنار گذاردن آن بود. در 1985 اقتصاد که هنوز برنامه ریزی مرکزی داشت بالاترین استاندارد های زندگی در تاریخ شوروی را تحویل می داد. به مدت دهها سال اقتصاد شوروی سریعتر از اقتصاد ایالات متحده رشد کرده بود. هر چند در دهۀ 1980 شکاف موجود را به سرعت گذشته پر نمی کرد و طبیعت مسابقه در کار تغییر بود و ایالات متحده گذار کیفی مهمی به صنایع نوین کرده بود با این حال اقتصاد شوروی در اوایل دهۀ 1980 رشد آبرومند 3.2 درصد در سال داشت و در بسیاری از عرصه ها در حال رسیدن به ایالات متحده بود. در سه و نیم دهۀ پایانی موجودیت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هر قدر مناسبات بازار و اصلاحات دیگر در چند موج اصلاحی (خروشچف و کاسیگین و گورباچف) به طور رسمی و قانونی و به آرامی و دائمی و اغلب از راه گسترش اقتصاد ثانوی غیرقانونی بیشتر مرسوم می شد نرخ های رشد اقتصادی بلند مدت بیشتر فرو می افتاد. حتی برخی اقتصاددان های بورژوایی تاثیر اقتصاد ثانوی را در سیر نزولی می پذیرند. سریع ترین نرخ های رشد اقتصادی شوروی در 53-1929 به دست آمده است یعنی زمانی که رهبری شوروی برنامه ریزی مرکزی را با استحکام به کار می گرفت و روابط بازار را که پیش از آن در سال های نپ (29-1921) تحمل کرده بود موقوف کرد. درک این نکته که چرا اصلاح اقتصادی مطلوب خروشچف و گورباچف نرخ های رشد را پایین تر می کشید آسان است. سرمایه گذاری کمتر در صنایع سنگین و تاکید بیشتر بر کالاهای مصرفی و هم سطح کردن بیشتر دستمزد همگی میل به پایین بردن رشد داشتند. تمرکز زدایی که به رقابت بی فایده و قطع همکاری بین بنگاه ها منجر شد نیز رشد را کم کرد.

داستان فروپاشی شوروی به صحنه آمدن تراژدی ناگزیری نبود که ریشه در ناممکن بودن سوسیالیسم داشته باشد. شکستی نیز نبود که ناشی از مخالفت مردمی یا دشمنان خارجی داشته باشد. همچنین در نتیجۀ ناکامی سوسیالیسم شوروی در انطباق برخی نظرات سوسیالیسم با لیبرال دموکراسی و یک اقتصاد مختلط نیز نبود. داستان خیانت آگاهانۀ یک مرد نیز نبود. در واقع بیش از همه داستان پیروزی گرایش معینی در درون خود انقلاب بود. ناشی از گرایشی بود که ریشه در طبیعت دهقانی کشور در وهلۀ نخست و در اقتصاد ثانوی (بازار) در مرتبۀ بعد داشت. بخشی که به سبب ناتوانی مقام های مسئول در درک خطر پنهان در آن و عدم وضع قوانینی برای مقابله با آن بسیار شکوفا شد. این عامل گرایشی بود که پیش از گورباچف خود را در بوخارین و خروشچف نشان داده بود. گرایشی بود که اعتقاد داشت سعادت و دموکراسی و سوسیالیسم مورد نظرش بدون فداکاری و بدون مبارزه و بدون اقتدار مرکزی نیرومند می توانست سریع و آسان بدست آید. این گرایش به مصالحه و سازش با امپریالیسم و لیبرالیسم و مالکیت خصوصی و بازار باور داشت. برخی از طرفداران این گرایش عقیده داشتند که آن ها سوسیالیست های حقیقی هستند گرچه با کسانی متحد بودند که علایق واقعی شان پول سازی و ثروت خصوصی بود. تنها با روی کار آمدن گورباچف بود که این گرایش موجود در انقلاب نفوذ کامل یافت و به اجرا در آمد و به سرانجام منطقی اش رسید. تنها با گورباچف بود که نابخردی همه جانبۀ این جریان درک شد آن زمان که نه به نوع تازه ای از سوسیالیسم که به نوع تازه ای از بربریت منجر شد.

هنوز هم ماتریالیسم تاریخی از قدرت توضیحی کافی برای احیای بازگشت شوروی برخوردار است. به گفتۀ فیدل کاسترو « سوسیالیسم به علل طبیعی نمرد آن واقعه یک خودکشی بود ».

 



  • ستاره های نوجوان
  • سیستان منت